
خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از باغ خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمان می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟
اثر: سهراب سپهری
کارم خیلی زیاده، سرم شلوغه ولی خوب خوبه.
اومدم این جا از چیزایی بنویسم که در حالِ حاضر نمی خوام در موردشون به خانواده اَم چیزی بگم؛ نگران شون می کنم. خیلی باز بد خواب شدم، وقتی هم می خوابم خواب هایِ بد می بینم. می دونم علت اِش چیه، توی خواب هام هم هست؛ تغییراتی که به زودی در زنده گی م اتفاق خواهند افتاد... همه یِ کارهایی که باید انجام بدم به موقع اتفاق می افتند؟... می تونم؟... بعدِش چی می شه؟... برنامه هایِ بعدیم چی می شن؟... و... بی نهایت سوالِ دیگه. می دونم طبیعی یه، می دونم هر تغییری کمی استرس با خودش می آره که اگر خوب مدیریت اِش کنیم، نیرویه محرکه ست، خوب باز هم نمی شه جلویِ نگرانی هام و جلویِ فعالیت مغزم رو گرفت. می دونم باید تلاش اَم رو بکنم، برنامه هام رو بازم مرور کنم، اگر لازم شد تغییرشون بدم و منتظر نتیجه بشم.
از یه طرف دل اَم می خواد زمان سریع تر بگذره که از این نگرانی در بیام از طرفِ دیگه گذز زمان یعنی دوری از همه یِ عزیزترین هام در یه فاصله یِ کوتاه... آی از دلِ ما آدم ها، خوب همین هم آدم مون کرده، این وابسته گی یه عاطفی هم می تونه متوقف مون کنه هم می تونه دلیلِ ادامه باشه...
جوابی که متظرش بودم تا چند روزِ دیگه به دست اَم می رسه. باید کمی سرعتِ انجامِ کارهام رو بیش تر کنم، وقت کم دارم. در ضمن از یه درِ دیگه هم باید عبور کنم. با کمی سعی همه چیز اونی می شه کم من برنامه ریزی کردم.
هنوز هم باران در کار نیست و حساسیتِ فصلی یِ من هم روز به روز داره بدتر می شه. کار خوبه، زیاد ولی خوبه، درگیری هم زیاد داره البته.
اومدم که از خودم بنویسم، آروم اَم؛ یه آرامشِ درونی، چیزی که تا یکی دو ماهِ پیش نداشتم. راضی اَم از خودم. خوب غلبه کردم بر درگیری یی که داشتم.فکر نمی کردم بتونم این طوری از عهده یِ یه درگیری، یه وابسته گی یه روحی بر بیام ولی تونستم. خودم رو به شکلِ خوبی به خودم ثابت کردم.
و البته ایمان اَم به نظمِ دنیا خیلی کمک اَم کرد.
در هوای ِدو گانه گی، تازه گیِ چهره ها پژمرد.
بیایید از سایه-روشن برویم.
بر لبِ شبنم بایستیم، در برگ فرود آییم.
و اگر جا پایی دیدیم، مسافرِ کهن را از پی برویم.
برگردیم، و نهراسیم، در ایوانِ آن روزگاران، نوشابه یِ جادو سرکشیم.
شب بویِ ترانه ببوییم، چهره یِ خو گم کنیم.
از روزنِ آن سوها بنگریم، در به نوازشِ خطر بگشاییم.
خود رویِ دلهره پرپر کنیم.
نیاویزیم؛ نه به بندِ گریز، نه به دامانِ پناه.
نشتابیم؛ نه به سویِ روشنِ نزدیک، نه به سوی ِمبهمِ دور.
عطش را بنشانیم، پس به چشمه رویم.
دمِ صبح، دشمن را بشناسیم، و به خورشید اشاره کنیم.
ماندیم در برابرِ هیچ، خم شدیم در برابرِ هیچ، پس نمازِ ما در را نشکنیم.
برخیزیم و دعا کنیم:
لبِ ما شیارِ عطرِ خاموشی باد!
نزدیکِ ما شبِ بی دردی است، دوری کنیم.
کنارِ ما ریشه یِ بی شوری است، بَر کَنیم.
و نلرزیم، پا در لجن نهیم، مرداب را به تپش در آییم.
آتش را بشویم، نی زارِ همهمه را خاکستر کنیم.
قطره را بشویم، دریا را در نوسان آییم.
و این نسیم، بوزیم، و جاودان بوزیم.
و این خزنده، خم شویم، و بینا خم شویم.
و این گودال، فرود آییم، و بی پروا فرود آییم.
بر خود خیمه زنیم، سایبانِ آرامشِ ما، ماییم.
ما وزشِ صخره ایم، ما صخره یِ وزنده ایم.
ما شب گام ایم، ما گامِ شبانه ایم.
پروازیم و چشم به راهِ پرنده ایم.
تراوش ِآب ایم، و در انتظارِ سبوییم.
در میوه چینی بی گاه، رویا را نارس چیدند، و تردید از رسیده گی پوسید.
بیایید از شوره زار خوب و بد برویم.
چون جویبار، آیینه یِ روان باشیم: به درخت، درخت را پاسخ دهیم.
و دو کرانِ خود را هر لحظه بیافرینیم، هر لحظه رها سازیم.
برویم، برویم، و بی کرانه گی را زمزمه کنیم.

امروز سال روزِ تولدم بود؛ یک سالِ دیگه هم رفت، فردا اولین روز باقی مانده یِ عمرمه!
از اون روزها بود؛
تصمیم گرفتم تو خونه پیش پدر مادرم بمونم، به محلِ کارم زنگ زدم و خبر دادم، یکی دو تا قرار هم داشتم که به هم زدم... حدودِ ۱۰ یکی از کارشناس ها زنگ زد و گفت اگر می شه حتما ساعتِ ۱۱ برم و کار داریم و از این حرفا... می دونستم بچه ها برنامه دارن و با وجودی که اصلاً نمی خواستم از کنارِ پدر مادرم تکون بخورم رفتم... بچه های ِ انجمنِ علمی کلی تدارک دیده بودند؛ گلِ قشنگ، کیک، شمع، هدیه و یک دنیا محبت. به بقیه خبر نداده بودند که خصوصی باشه و بود و خوش گذشت. درِ اتام رو بستیم و کلی گفتیم و خندیدیم. سال هاست شمع و کیک ندارم، فکر کنم کمی دیگه بزرگ شد برایِ این کار! امسال بعد از این همه سال حسِ نویی بود شمع فوت کردن. دانش جوهام دلیلِ ادامه یِ کارم بودند طیِ این سال ها، هر وقت خیلی کلافه شدم و در حالِ بریدن از همه چیز بودم، بودن شون، کارهاشون و محبت شون نگه اَم داشته، قشنگ ترین و انسانی ترین بخشِ کارم همینه. هم زیاد باهاشون خندیدم هم زیاد باهاشون گریه کردم. امسال در کنارِ همه یِ شادیی که از کارهاشون برای ِ عید و روزِ معلم و تولدم داشتم، غمی هم داشتم برایِ احتمال دوری از همه یِ این محبت ها. آدم هم چه داستانیه....
امروز تو خونه هم کلی خوش گذشت؛ محبتِ بی دریغ خانواده اَم، نهارِ خوش مزه با پدر و مادر و خواهرم، هدیه و ... من خوش بخت اَم.
و باز هم یه دوستِ خوب و تبریک و هدیه... چه نعمیته دوستِ خوب داشتن،از بینِ همه یِ دوست های این سال ها یک دوستِ نزدیک دارم که می تونم خیلی نگفته ها رو باهاش شریک شم. این هم غنیمته.
با خاطرِ اتفاقی که در زنده گی یه خصوصی م افتاد اخیراً ، فشار زیادی تحمل کردم، فکر می کردم اثرش تا بلند مدت بمونه، ولی خوب اَم، خیلی خوب و دارم به برنامه های ِزنده گی م می رسم. جالبه که ممکنه حسی عمیق برای ِکسی داشته باشیم ولی با بعضی بی احتیاطی ها همه یِ اون عشق و حسِ می تونه تغییرِ شکل بده، رفت، تموم شد، دیگه حسی زیبا ندارم ... بگذریم... امسال هم عید رو بعد از دو سال خوب شروع کردم و هم تولدم رو. کاش سالِ خوبی باشه برایِ همه یِ آدم هایِ خوبِ دنیا.
همه یِ اون هایی که امرزو سال روزِ تولدشون بوده، به دنیا اومدن شون مبارک!

می خواهم خوابِ اقاقیاها را بمیرم.
خیال گونه
در نسیمی کوتاه
که به تردید می کذرد
خوابِ اقاقیاها را
بمیرم.
می خواهم نفسِ سنگینِ اطلسی ها را پرواز گیرم.
در باغچه های ِتابستان،
خیس و گرم
به نخستین ساعاتِ عصر
نفسِ اطلسی ها را
پرواز گیرم.
حتا اگر
زنبقِ کبودِ کارد
بر سینه اَم
گُل دهد-
می خواهم خوابِ اقاقیاها را بمیرم در آخرین فرصتِ گُل،
و عبورِ سنگینِ اطلسی ها باشم
بر تالارِ ارسی
به ساعتِ هفتِ عصر.
البته: من عاشقِ زنده گی اَم با همه یِ سختی هاش، همه یِ آدم های ِدروغ گوش و همه یِ ناخوش آیندهاش... با این وجود تصور خوابِ اقاقیا ها زیباست. یک زنده گی زیبا مرگی زیبا هم در پی خواهد داشت...
بهتان مگوی
که آفتاب را با ظلمت نبردی در میان است.
آفتاب از حضورِ ظلمت دل تنگ نیست
با ظلمت در جنگ نیست.
ظلمت را به نبرد آهنگ نیست،
چندان که آفتاب تیغ برکشد
او را مجالِ درنگ نیست.
همین بس که یاری اَش مدهی
سواری اَش مدهی.
چه لازم است بگویم
که چه مایه می خواهم اَت؟
چشمان اَت ستاره است و
دل اَت شک.
جرعه یی نوشیدم و خشکید.
دریاچه یِ شیرین
با آن عطش که مرا بود
بر نمی آمد،
می دانستم.
چه لازم بود بگویم
که چه مایه می خواستم اَش؟
امروز تو خونه موندم؛ هر از گاهی آنتروپی یِ مثبت اَم زیاد می شه و از این کارها می کنم!
دی شب خواب زیاد دیدم، همیشه خواب می بینیم ولی بعضی ها رو خوب یادم می مونه و حتی گاهی طی یِ روزِ بعد هم راه اَم هستند؛ اثرگذارند.
خواب دیدم توی یِ خونه یِ بزرگی هستم، مهمونیه، شلوغه، هر جا می رم اثری از آب هست... توی یِ آینه رو که نگاه کردم خودم رو با موهای یِ کوتاه دیدم،تعجب کردم و از مادرم می پرسیدم چرا موهام کوتاه شدن، من که تازه موهام رو بعد از چند سال بلند کرده بودم، فِر زده بودم و خوش اَم هم می اومد. مادرم هم می گفت بهت می آد، خوبه و من هم راضی بودم. بعد با کسی که تو خواب می شناختم ولی تو بیداری نمی دونم کیه، رفتم یه جایی. دنبالِ کفش می گشتم و پیداشون نمی کردم، آدرس می دادم کفش هام رو برام بیارند و آدرس کفش هایی رو می دادم که الآن یه جایه دیگه یِ دنیاس، تویه یه آسانسورِ جالب رفتیم که پنجره داشت و گل و کلی صندلی، باز همه جا آب بود و خیلی هم همه جا روشن بود.
امروز کمی آش پزی هم کردم و اصلاً سراغِ کار نرفتم.
روزِ جمعه، روزِ استراحت، روزِ نظافت، روز بعضی کارهایِ عقب مونده و امروز آش پزی... شلوغه، آره... مادر خانومی جون نیست، از سفر برنگشته و من هر از گاهی آش پزی می کنم و البته گاهی هم خراب کاری، بابا جون اَم خیلی خوبه و از خراب کاری هام هم تعریف می کنه... کلی کار برایِ فردا، یه هفته یِ شلوغه دیگه در راهه... هوا، بهاری نیست ولی باز هم زیباست و البته غم انگیز چون بارون نداریم... نگرانه خواهر کوچیکه هستم... دی روز ۵-۶ جلد کتاب خریدم؛ از مارکز (گابو)، ابراهیم یونسی، گلی ترقی، و یه نویسنده یِ ژاپنی که تا حالا ازش چیزی نخوندم، دیشب با گلی ترقی شروع کردم.
امروز ساعتِ ۷:۳۰ یه کارگاهِ آموزشی رفتم که هم مطالبِ جدید یاد گرفتم و هم کلی بهم خوش گذشت. هم کارام کلی شلوغ کردند؛ شاید به خاطرِ خسته گی از کارِ روزانه یا شاید هم چون به عکسِ همیشه این بار شاگرد بودیم و پشت صندلی هایِ شاگردی نشسته بودیم. دل اَم برایِ درس خودندن تنگ شده، راست اِش نمی دونم اگر باز هم بعد از چند سال برم اون طرفِ کلاس چه طوری خواهم بود. تا چند ماهِ دیگه این اتفاق می افته و من هم آماده اَم.
به قولِ خواهر کوچولوم دارم خودم رو سانسور می کنم، یه چیزایی به سطح می رسند و می خوام بیرونِ شون بریزم ولی در مقابلِ شون مقاومت می کنم. در این جور مواقع که مقابله بین عقل و شاید روح یا شاید دل اَم پیش می آد، شاید سکوت به ترین راه باشه. دارم دورانِ عجیبی رو طی می کنم؛ تغییراتی تویِ زنده گی م اتفاق افتادند، خودم راهی رو طی کردم که فکر نمی کردم یه این شکل برام پیش بیاد، و البته تغییراتِ بزرگ تری در راه اَند. انرژی زیادی می خوام که دارم، فقط گاهی بعضی نگرانی ها یا گاهی عصبانیت از خودم در یکی دو مورد، باعث می شه کمی سرعت اَم کم شه.
:This is all I want to reveal right now
I'm over your lies and I'm over your games
I'm over you asking me when you know I'm not okay
You call me at night and I pick up the phone
I know you've been telling me
I know your not aolone
And that's why....
Your eyes
I'm over it
Your smile
I'm over it
Realized
I'm over it
I'm over it
I'm over
Wanting you to be wanting me.
No, that ain't no way to be.
How I feel.
Read my lips.
Because I'm so over...
Moving on
It is my time.
You never were a friend of mine.
Hurt at first a little bit
But now I'm so over
So over it.
I'm so over it...
I'm over your hands
And I am over your mouth
Trying to drag me down,
and fill me with self-doubt.
And that's why
hats why,
(your words)
I'm over it
(so sure)
I'm over it
(i'm not your girl)
I'm over it
I'm over it
I'm over...
Wanting you,
to be wanting me.
No that ain't no way to be.
How I feel, read my lips,
because I'm so over..
Moving on, its my time,
you never were a friend of mine.
Hurt at first, a little bit,
but now I'm so over.
I'm so over it..
Don't call,
don't come by,
ain't no use,
don't ask me why,
you'll never change,
there'll be no more crying in the rain.
Wanting you,
to be wanting me.
No that ain't no way to be.
How I feel, read my lips,
because I'm so over..
Moving on, its my time,
you never were a friend of mine.
Hurt at first, a little bit,
but now I'm so over.
I'm so over it..
I'm so over it....
I'm over it....
Wanting you,
to be wanting me.
No that ain't no way to be.
How I feel, read my lips,
because I'm so over..
Moving on, its my time,
you never were a friend of mine.
Hurt at first, a little bit,
but now I'm so over.
I'm so over ït..
مادرم رفته سفر، یه سفرِ راهِ دور و به طرزِ غریبی جاش تو خونه خالیه. به دیدنِ عزیزی رفته که بیست و چند ساله هم دیگه رو ندیدند. براش آرزو می کنم خیلی بهش خوش بگذره
کارم باز زیاده، ترم تابستون در راهه و برنامه ریزی شروع شده. یه نفر هم سرِ کار کم دارم برایِ کارهایِ آموزشی که خودم باید جورَِ رو بکشم، خوبه کلاس زیاد ندارم

بعضی آدم ها با دروغ هاشون دور و بر خودشون یه دیوارِ بلند می سازن. خودشون و دروغ هاشون مثلِ یه گنداب می شن که بوی تعفن بدی می ده. اگه این گنداب رو به هم بزنی بدتر بویِ تعفن همه جا رو می گیره. از این جور آدم ها باید فقط دوری کرد، حتی هر توضیحی هم وضعیت رو بدتر می کنه و بدتر این گنداب رو به هم می زنه. خوش حال اَم که قبل از این که زیادی درگیر یکی از این آدم ها بشم متوجه شدم با یه گنداب طرف اَم. و متاسفم از این که علامتی نیست که بگه بعضی آدم ها، حتی آدم هایی که ظاهر و رفتارِ موجهی دارند، ممکن از این دسته باشند. کاش همه یِ آدم هایِ خوب دنیا شانس بیارند و قبل از درگیر شدن با این آدم ها متوجه اصلِ وجودشون بشوند.
امروز ظهر که بر می گشتم خونه و خسته بودم و حواس اَم به دور و برَم نبود و درگیرِ سرفه و آب ریزشِ چشم هام بودم... یه بویِ خوش، یه بویِ آشنا و عمیق که خاطره انگیزه باعث شد به دور و برَم توجه کنم، بویِ بی نظیرِ اقاقیا، آره برایِ اولین بار در سالِ ۱۳۸۷ بویِ اقاقیاها رو شنیدم. کاش بهار کمی می بارید تا زیبایی هاش کامل تر شوند.
سرودِ ششم
شگفتا
که نبودیم
عشقِ ما
در ما
حضورمان بود.
پیوندیم اکنون
آشنا
چون خنده با لب و اشک با چشم
واقعه یِ نخستین دمِ ماضی.
غریویم و غوغا
اکنون،
نه کلامی به مثابهِ مصداقی
که صوتی به نشانه یِ رازی.
هزار معبد به یکی شهر...
بشنو:
گو یکی باشد معبد به همه دهر
تا من آن جا برم نماز
که تو باشی.
چندان دخیل مبند که بخشکانی اَم از شرمِ ناتوانی یِ خویش:
درختِ معجزه نیستم
تنها یکی درخت اَم
نوجی در آب کندی،
و جز این اَم هنری نیست
که آشیانِ تو باشم،
تخت اَت و
تابوت اَت.
یادگاریم و خاطره اکنون
دو پرنده
یادمانِ پروازی
و گلویی خاموش
یادمانِ آوازی.
خاک، بارونه خاک، اَه از این هوایِ عجیبِ بهارِ امسال... حساسیت و چشم هایِ قرمز و سرفه و ... کار و کار و کار... بچه ها و کمی درگیریه شیرین... هم کارها و درگیری هایِ نه چندان شیرین... چای، غلیظريال زیاد، اگه چای نبود من چه می کردم؟!... خونه و کمی دیگه کار و بعشی کارایی که باید با خانواده انجام بدم... شلوغیه شهر، سر و صدا و بازم خاک... این یک شنبه هم گذشت...
اخیراً موضوعی شخصی، موضوعی که به روح اَم خیلی نزدیک است اذیت اَم می کند. گاهی از دنیا شاکی می شوم و بیش تر اوقات از خودم که چرا این اتفاق افتاد، چرا نمی توانم رد شوم از این موضوع، چرا و چراهایِ زیادِ دیگر... شاید تا به حال و در بزرگ سالی اَم سابقه نداشته این چنین روح اَم درگیر شود، درست می شود...