تبليغاتX
دست نوشته هایِ یک زنِ ایرانی


دست نوشته هایِ یک زنِ ایرانی

به نو کردن ماه

 بر بام شدم

باعقیق و سبزه و آینه.


 داسی بر آسمان گذشت،

که پرواز کبوتر ممنوع است.


صنوبرها به نجوا چیزی گفتند

و گزمه گان به هیایو شمشیر در پرنده گان نهادند.


ماه

بر نیامد...


نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت 13:46 توسط سحر| |

گاه آرزو می کنم

ای کاش برای تو پرتو آفتاب باشم

تا دست های ات را گرم کند

اشک های ات را بخشکاند

و خنده را به لبان ات باز آرد،-

پرتو خورشیدی که

اعماق تاریک وجودت را روشن کند

روزت را غرقه ی نور کند

یخ پیرامون ات را آب کند.

نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 23:29 توسط سحر| |

حال عجیبی دارم، وقتی کسی رو خیلی زیاد دوست داری، حتی بدون شرط و می بینی تغییراتی کرده که تو نمی تونی درک شون کنی... چه حالی می تونی داشته باشی؟... وقتی می بینی خیلی فاصله گرفته ار اون چه که بود، تو می شناختی و باهاش زنده گی کرده بودی، وقتی همیشه ی عمرت می دونستی و مطمئن بودی براش مهم ترینی و برات هر کاری می کنه و طی چند سال به تدریج عقب می کشه و می بینی دیگه مثل گذشته براش مهم نیستی، وقتی می بینی آسایش ات براش مهم نیست، وقتی می بینی براش مهم نیست درب و داغونی، وقتی ... ... ... خوش نیستم، خسته ام، دل ام نمی خواد بگم از دنیا خسته ام ولی خوب در عمل... هستم و چه قدر این حال ام بسته گی داره به کسی که خودش هم نمی دونه با رفتارهاش داره چی کار می کنه... انرژی دارم ولی ابری عظیم جلوی دل ام رو گرفته، به ساده گی کنار می ره ولی موضوع این جاست که فقط اراده ی من کافی نیست.

می دونی نمی خوام کسی به من وابسته باشه، می ترسم روزی این بلا سر من هم بیاد و یادم بره نفس هایی به نفس ام بسته اند، دل هایی با حرفام، با کارام، با ارتباطام، با عکس العمل هام تاریک یا روشن می شند، دل هایی که من باید مواظب شون باشم، بدون شرط و در هر شرایطی... می ترسم یادم بره مسوول شون هستم، می ترسم مرکز همه چی بشم و درهای تغییر رو ببندم...

آدمی که به ترین بوده تغییرات کوچیک اش هم سنگین اند اگر حتی کمی رو به عقب باشند، هم چین آدمی نباید یادش بره چه قدر بزرگه، نباید... وقتی الگو می شیم مسوولیم...

می نویسم تا یادم باشه هیچ وقت فکر نکنم فقط من می فهمم و بس، فقط من می دونم و بس..

و ... هنوز هم بدون شرط دوست اش دارم، می میرم براش و نمی خوام ناراحتی ش رو ببینم، برای خودش و عذابی که به جز اطرافیان به خودش هم می ده نگران ام ولی هر تلاشی می کنم نمی شه... دوست اش دارم آره دوست اش دارم و این گله هااز سر عشق اند، چه کنم؟

ای کاش راهی باشه، ای کاش دری باز شه، ای کاش باز هم با چشم های دیگه یی دنیا و درو و برش رو ببینه، ای کاش، ای کاش... امیدوارم...

نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 23:41 توسط سحر| |

You are not an enemy anymore
There's a ray of light upon your face now
I can look into your eyes
And I never thought
It could be so simple
You can hear the music with no sounds
You can heal my heart without me knowing
I can cry in front of you
'cause you're not afraid to face my weakness

When we'll wake up
Some morning rain
Will wash away our pain
When we'll wake up
Some morning rain
Will wash away our pain

'cause it never began for us
It'll never end for us
'cause it never began for us
It'll never end for us

You're not my enemy anymore
There's a ray of light upon your face now
It will be all new again
There is something else
Just 'round the corner

So when we'll wake up
Some morning rain
Will wash away our pain
When we'll wake up
Some morning rain
Will wash away our pain

'cause it never began for us
It'll never end for us
'cause it never began for us
It'll never end for us

I was looking for a place to stay
Are you looking for a place to stay

No it never began for us
'cause it never began for us
It'll never end for us
'cause it never began for us
It'll never end for us
'cause it never began for us
It'll never end for us
'cause it never began for us
It'll never end for us

http://www.airmp3.net/download/elisa/rainbow/mp3/dl_84402_3

نوشته شده در شنبه 8 فروردین1388ساعت 23:28 توسط سحر| |

 

پنج شنبه 29 فروردین 1387... امشب آخرین شب امسال است و شهر من باز انگار آتش گرفته؛ شبِ نوروزِ ... یک سال دیگر هم گذشت... هنوز هم نمی خواهم از جزییات بنویسم، حس اَش برگشت می نویسم.

نوروز عید بی نظیری ست؛ هم راه با تغییری خجسته است در طبیعت. آرزو می کنم دنیای شخصی یِ همه یِ انسان ها هم، هم راه با این تغییر طبیعت بهاری شود.

سال نو همه مان مبارک!

نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 21:33 توسط سحر| |

در می رسد آن روز

که رود به سوی بلندی جریان یابد

تکه های برف در هوا معلق ماند

کودکان رو به بلوغ و بالغان رو به کودکی بربالند

حتا زمین مسیری معکوس در پیش گیرد

باد همه چیزی را با خود ببرد

زمین در خود به چرخش آید

و هوشیاران را

همه چیزی به وحشت افکند.

 

اگر کسی بار دیگر بذر افشاند

انسانیت می تواند دگرباره

به اوج شکوفایی رسد.

نوشته شده در شنبه 24 اسفند1387ساعت 23:9 توسط سحر| |

 

وقتی که خوش بختی را می پذیری،

 رنج را پذیرا می شوی…

 هوشیاری را برمی گزینی،

 گاه گیج و مغشوش می شوی...

 بر دیگران که غالب می شوی،

 مغلوبِ آنان نیز می شوی...

 هر قدمی که به جلو برمی داری،

 قدمی دیگر را پشت سر می گذاری...

 تو!

 تو که طلوعِ خورشید را می پذیری،

 چه گونه از غروبِ آن، گریزی خواهی داشت؟

 عشق را که می پذیری...

نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 14:58 توسط سحر| |

میل به نوشتن اَم خیلی کم شده،  به فکرش هستم ولی ... نمی تونم، نمی خوام بر حسبِ عادت بنویسم، می خوام با میل و اشتیاق بنویسم که... نیست. این برایِ منی که عادت به نوشتن رو از ۱۵ ساله گی دارم و نوشتن بخشی از زنده گیمه کمی غیر عادیه ولی خوب نمی خوام در مقابلِ میل اَم بایستم، مطیعِ خواستِ عجیب اَم می شم و فعلاً از خودم نمی نویسم.  هر از گاهی در این مدت سر زدم و ترانه هایی رو که شنیدم و دوست داشتم پست کردم.

زنده گی ... شگفت انگیزِ و کامله، هم تلخی داره هم شیرینی...

 

نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 22:13 توسط سحر| |

I can fly
But I want his wings
I can shine even in the darkness
But I crave the light that he brings
Revel in the songs that he sings
My angel Gabriel

I can love
But I need his heart
I am strong even on my own
But from him I never want to part
He’s been there since the very start
My angel Gabriel
My angel Gabriel

Bless the day he came to be
Angel’s wings carried him to me
Heavenly
I can fly
But I want his wings
I can shine even in the darkness
But I crave the light that he brings
Revel in the songs that he sings
My angel Gabriel
My angel Gabriel
My angel Gabriel

 

نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 21:51 توسط سحر| |

So close no matter how far
Couldn't be much more form the heart
Forever trusting who we are And nothing else matters


Never opened myself this way
Life is ours, we live it our wayAll these words I don't just say
And nothing else matters

Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters

Never cared for what they do
Never cared for what they know
But I know

So close no matter how far
Couldn't be much more form the heart
Forever trusting who we areAnd nothing else matters

Never cared for what they do
Never cared for what they know
But I know

Never opened myself this way
Life is ours, we live it our wayAll these words I don't just say

Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters

Never cared for what they say Never cared for games they play
Never cared for what they do
Never cared for what they know

So close no matter how far
Couldn't be much more form the heart
Forever trusting who we are And nothing else matters

نوشته شده در جمعه 13 دی1387ساعت 20:59 توسط سحر| |


Design By : Night Skin